X
تبلیغات
رایتل
خانه عکس شهرام
قالب وبلاگ

 

 

امشب شب یلداست 

 

هوا تاریک روشن دم صبح بود مثل عادت همیشگی اش از خواب بیدار شد نمازخواند خانه  را نظافت کرد صبحانه خورد برای خرید روزمره راهی بازار شد. پس از خرید برای زیارت به امامزاده بازار رفت موقع بیرون آمدن با شنیدن صدای جیغی سرش را برگرداند و به پیر مردی که از روستا تعدادی بوقلمون آورده بود نگریست متوجه شد امشب شب یلداست به سمت پیر مرد رفت و پرسید: عمو بوقلمون چند؟

پیر مرد نگاهی به او کرد کلاهش را عقب کشید و گفت بستگی به نرو ماده بودنش داره جوجه هاش ارزانتره

پیرزن خواست جوجه بخرد ناگهان یادش آمد امشب بچه ها و نوه هایش حتما می آیند مدتی است از آنها خبری نشده گره گوشه گل بندی روی سرش را باز کرد گرانترین بو قلمون نر را خرید تا برای شب فسنجان درست کند از شوق اینکه زودتر به خانه برسد و سنگینی بو قلمون را کمتر حس کند منتظر تاکسی شد ولی تاکسی گیرش نمی آمد یا حتی اگر هم می آمد دربست بود و بیشتر از باقیمانده پولش .اندکی مبهوت ماند با خودش گفت تا ایستگاه اتوبوس راهی نیست.

به محض اینکه روی صندلی اتوبوس نشست بو قلمون را که بی قرار شده بود محکم در بغلش گرفت. اتوبوس مسافران را سوار و پیاده می کرد تا اینکه چشمش به خانمی که سر پا ایستاده و دختر کوچکش را در بغل گرفته بود افتاد به آنها گفت بیایند جای او بنشینند ولی مادر دختر تشکر کرد و گفت راحت است پیر زن گفت پس بوقلمون را جلوی پایم می گذارم دخترت را بده بغل بگیرم زن چیزی نگفت پیرزن گفت: دخترم بیا بغلم دختر ابرو هایش را در هم کشید و گفت من که دختر تو نیستم پیر زن چیزی نگفت آهی کشید و در فکر فرو رفت ناگهان اتوبوس به چراغ قرمز رسید اتوبوس تکانی خورد بو قلمون از زیر دست های بی حس پیرزن پرید بی هدف بالا و پایین می رفت خودش را محکم به شیشه میزد از روی صندلی و سر و روی مردم می دوید برمی گشت جیغ می کشید می پرید خودش را به سقف می زد می چرخید مردم هر کاری که می کردند نمی توانستند بگیرنش یکی جیغ می کشید یکی می خندید یکی فحش به زمین وآسمان می داد بچه ای گریه می کرد بعضی ها هم بی هدف تر از حیوان رفتار می کردند و بالا و پایین می پریدند می دویدند خود را به هم می زدند عده ای هم با مشت و لگد با آخرین ضرباتشان به سر و گردن حیوان می زدند تا گردنش را شکستند و انداختندش کف اتوبوس. پیرزن دید با خانه فاصله زیاد ندارد پیاده شد به نزدیکترین قصابی رفت تا سرش را ببرد.

پرهایش را کند شستش ریز ریزش کرد با مخلفات روی چراغ گذاشتش تا بپزد.

هوا ابری بود وبارش نم نم بارانی. کنار تلفن دراز کشید در انتظار زنگش. خوابش برد زمانی که بیدار شد هوا تاریک شده بود نه از زنگ تلفن خبری شده بود و نه از آمدن کسی .

بارش باران شدت گرفته بود و بو قلمون فسنجون شده روی چراغ حاضر و آماده . تلفن زنگ زد پیر زن با سرعت خود را از حیاط به داخل خانه رساند نزدیک بود مچ پایش پیچ بخورد طوری که دمپا یی هایش هم از پاهایش در نیاورده بود وجای پای خاکی و خیسش روی قالی نیم دار مانده بود. لبش هنوز لبخند نشده بود که به سمت پایین آمد و گفت آره میدونم بارونه بچه ها تونم درس شون سنگینه خوش باشید و گوشی را گذاشت.

به حیاط بر گشت نگاهی به آسمان انداخت در قابلمه را باز کر د و به سرد شدنش خیره شده بود تا اینکه گرمایی را در پهلویش حس کرد بچه گربه ای بود که تنش را به تن او می کشید پیر زن نگاه کرد و گفت تو هم امروز که بارونه جایی رو نداری اومدی سراغ من منم که سنم بالاست با هزار جور درد و مرض این چیزا هم برام خوردنی نیست در حالی که قابلمه را جلوی گربه می گذاشت می گفت نوش جونت تا جایی که می تونی بخور به فک و فامیلاتم بگو بیان بخورن نوش جونشون مگه من پیر زن چی خواستم؟ چی می خوام؟

داخل خانه رفت نمازش را خواند چراغ خانه اش را خاموش کرد. 

 

[ سه‌شنبه 1 دی‌ماه سال 1388 ] [ 01:32 ق.ظ ] [ شهرام صفاری زاده ] [ نظرات (4) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 280219